تبليغاتX
دلغک ها نمی خندند

دلغک ها نمی خندند

وسوسه حوّا

آخر این روزها دلم زیاد می گیرد...یا مثلا شاید زیادی
آخر این روزها از بس دلم می گرد ..که کنکور سرش نمی شود
آخر این روزها...از بس گریه نکردمو زل زدم به آسمان...
آخر این روزها از بس حرفهای مزخرف نوشتم ....
آخر این روزها... یک روز آخرمی شود...
آخر این روزها...


دلم باران می خواهد...
فقط باران..با یک بغض به اندازه تمام دلتنگی هایم..
بعد تو هم بنشینی کنار پنجره
و هردو باهم..قطره های باران را بشماریم..
یک
دو
سه
و بعد اصلا یادمان برود
که همه اینها خیال است..
من
تو

باران

 

+ کسی ندید پاییز کو؟!
+ اگر بکویم تمام این مدت توی اتاقم نشسته بودم روی یک صندلی
و زل زده بودم به سقف اتاق و گاهی هم به پنجره نگاه می کردم..دروغ
گنده ای گفته ام..نه؟
+ قرار بود قبل تر ها بیام...خب نشد...منظورم فرصته..

همه گفتند پاییز رسید
اما..
کسی ندید از کدام خیابان رد شد..


پاییز گوارای وجود نازنینت....

 

 




+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:2 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

کِی بود که سرازیر شدی توی قلبم و من حس کردم زندگی یعنی
اینکه تو باشی که دیدم بدون تو نمی شود
که بدون تو باید زندگی را قاب کنم بگذارم توی طاقچه برای یادگاری

 

انگار هنوز هم
کز کرده ای  همین دورو بر ها
حالو هوای چشمانت دم کرده است
توی یکی از همین بعد از ظهر های دوشنبه ای
که باران نمی بارد
 
ان روز هر چه می رفتم
به خانه یمان نمی رسیدم
جاده ها راهشان را گم کرده بودند
دنبال قدمهای تو می گشتند
می بینی سر گردانی کوچه ها و روزها را؟

دیگر غروب است
برگرد
بگذار خانه یمان را پیدا کنم

+دلم تنگ شده بود شونصد ملیون تا
+الان دقیقه نوده؟
+ولی من گلمو زدم




+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:45 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

يكسالو ورق زدم:

 

لبخند

لبخند..

از ته دل بگو سيـــــــــــب

 

+ بيا يك ماه گذشت..

 

ارديبهشت:

باد توي موهاي باران بازي مي كنه
باران هي از من دور مي شه
هي به من نزديك مي شه
يه مرد به دخترش مي گه
بسه ديگه تاب بازي
ولي ما تازه اومديم پارك

 

+ من تازه اين دفترو خريدم..يك ماه نداشتمش..اشكالي نداره اخه چند روزي هست

چشم دنبالشه

+صبح از خواب پاشي صبحونه بخوري..بعد دوباره بخوابي تا ظهر

+ به پايان نزديكه..جرات داري ورق بزن تا ماه سوم شروع بشه..

خرداد:

بعضيا چون هستن زنده ان
بعضيا هستن چون زنده ان
بعضيا زنده ان چون هستن
بعضيا هم نيستن ولي زنده ان
بضي زنده نيستن ولي هستن
بعضيا هم زنده ان ولي نستن


+مي خوام يه اسب بخرم
+تلوزيون هفتا كانال داره  اما رو كنترلش ده تا عدد داره

+ گناه كبيره نكرده ام كه  فقط به تو فكر كرده ام
+ يكشنبه را هم ببخش ..تو اصلا از فكرم بيرون نمي روي

 

تير:

بعضي چيزا كه مي نويسم بي ارزشه؛ لوسه..ولي لازمه
+ حالم بد است/ كمي از مهربانيت برايم بفرست
+ يه چيزايي قشنگو جديد تو زندگيم ورق خورد

ورق بزن..

 

مرداد:

يه روزي
يه جايي
تولدي
فقط من مي دونم و..
تو

و

تنهايي

 

+ دلم گرفته..زيرا...خيلي چيزا..

 

شهريور:

بعضي روزا
حتي صدم ثانيه ش هم فراموش نمي شه


انگار
من..تو بودم
ان لحظه كه تو گذشتي
از كنار من

 

تو خيابوناي كودكي
اسمون پر بود از بادباكايي كه من
هيچ وقت هوا نكرده بودم

مهر:

هيچي ننوشتم...
صاف صاف
يه دست سفيد..

 

آبان:

نمي دانسته بودم
هوا گرم است يا سرد
نمي دانسته بودم
دلم غمگين است يا شاد

زير نور چراغ نشسته بودم
با يك عالمه ترس
فقط مي دانسته بودم
منتظر تو بودم

 

گل رزهاي خشك شده
خاطره تولدم

 

آذر:

 

امان از دست اين آذر آتش گرفته
دست كمي از اتش نداشتيم
ان روزها...

 

دي:

 

يلدا
تجسمي ست
از...

بهمن:

 

روز عشق
يادم باشد
نخ و خودكار قرمز نمي خواهم

توي مغزم
سنجاق شد


همه مي دانند كه من تو
از ان روزنه سرد عبوس.....

 

سيب را چيديم
همه مي دانند....

 

اسفند:

يك قلم كافيست
براي اينكه
من
يك عالمه شعر بگويم


سفره هفت سین
تنگ ماهي
من و تو
آخ اگه بارون بزنه..

 

 



 




+ تاريخ دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 18:17 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

سلام. تو این مدت که ننوشتم یا نخواستم که بنویسم یا نشد
که بنویسم..به خیلی چیزا فکر کردم که فعلا یادم نیست..!!

 کم کم دارم با غم از دست دادن نوشته هایم(کم غمی نیست)
کنار می آیم.خدا وکیلی کسی یادش نیست من چه نوشته بودم؟!
هنوز کلمه هایشان توی مغزم با هم کلنجار می روند..اما..نمی توانم
جفتو جورشان کنم..

كلاهت را كج كن
عصاي چارلي چاپلين را قرض بگير
روي سكوهاي كنار خيابان راه برو
شعر بخوان و بلند بلند بخند
دو استكان چاي به علامت نبودنمان
بگذار روي اولين نيمكت پاركي كه به ان مي رسي
و ادمست را بچسبان روي ان
بايد همه بدانند
اينجافقط جاي منو توست
منتظر نباش كه چراغ سبز شود
هر وقت چراغ قرمز سياه شد
از خيابان رد شو
بخند به مردمي كه تو را با انگشت نشان مي دهند
نشاني هايم را كه مي داني..
دختركي با كلاهي كج
عصايي در دست
منتظر كنار سكوهاي كنار خيابان
روبه روي اخرين دكه روزنامه فروشي
راستي..
تو ..
انتهاي كدام خيابان به من مي رسي؟

+ سيبي براي افتادن بيتابي مي كند
نيوتون جاذبه زمين را كشف كرد
من جاذبه چشمانت را...


يك: دختری از جنس شب٬ممنون از قول عکس..اما دير وقت بود
ديگه خيلي داشت شب مي شد..
یادت باشد جبران کنیD:

 




+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 22:43 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

...وقتی که حرفهایم
بغض می شود و نقطه چین..

تلخ نوشت: اگه نوشته های یه نفر ..یه روزی٬ خیلی اتفاقی پاک بشه
و هیچ کاغذ پاره ای هم ازشون نداشته باشه..خیلی بده ..نه؟ چرا این جوری شد؟

+ تعطیلات رسمی همچنان به قوّتِ خودش باقیست..
دی ماهِ یک سالِ سرد

 

 




+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:0 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

کربلا در کربلا می ماند اگر...زینب نبود..

 + فعلا تعطیل رسمی..

 




+ تاريخ یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 14:42 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

قرمزیه هندوانه ها
سهمِ شبِ یلدا...
و یلدا
سهمِ من و تو...

اخ که چقدر دلمان برف می خواست و یک پالتویِ مشکیُ٬ یک شالُ ٬یک جفت چکمهُ٬
یک جفت پای خستگی ناپذیر..الحق که همه اش را داشتیم بجز خستگی ناپذیرش را...
ولی خوب..قدم زدن توی اولین برفِ قبل زمستانی و یک کاسه اش گرم خریدن ساعتِ
۵ ونیم صبح هم خالی از لطف نیست...

خلاصه که حال و حوصلهء نوشتنمان نبود اصلآ..ولی خوب دلمان نیامد..یک شب یلدا که
بیشتر نداریم...

دور می شوی
و گم می شوی توی حلقه های اشک من
من هنوز همان جا ایستاده ام
وتو
دور می شوی
انقدر دور
که من می توانم
چشمانم را ریز کنم
و جایَت دهم بینِ انگشت شصت و اشاره ام
تو گیر افتاده ای بین یک تناسب قشنگ
بین زمانی که دیر می شود
و خودت که دور می شوی..


 




+ تاريخ جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 21:20 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

تقصير ما نبود


که غرق شديم


در٬ درياي خيالت


ما يک نوح مي خواستيم


تا باکشتيش ما را نجات دهد


نمي دانستي


دورهء پيامبرها گذشته است؟!

 

حواسم سر جايش نيست...چه روزهاي بدي بود٬ هنوزهم
توي همان کسلي روزهاي قبل باقي مانده ام.
شده ام يک ادم گيج سر در گم٬ که زده اند دوزاريه وجودش را
کج و کوله کرده اند....


باران نمي بارد اين روزها..اسمان با دل مان هماهنگ نيست..
براي خودش بدجور شارژ شده است و خورشيدش را به رخ ما مي کشد
ما هم دهن کجي مي کنيم و هي پرده اتاقمان را مي کشيم توي صورتش
بالاخره يک نفرمان از رو مي رود..


يه وقتايي خوبه که ادم...بشينه وسط اتاقش٬ يه خط قرمز دور خودش بکشه
و بگه...اقا يا خانم خيلي محترم..از اين خط به بعد من بدجور شخصي مي شوم
لطفآ با کفش وارد نشويد..يعني منظورمان اين است که اصلا وارد نشويد...

 

كنار قصه ها

مي نشينم

هر كودكي امد از انجا بگذرد

حقيقت را به او مي گويم

گرگ شنگولو منگول را خورد

حبه انگور را هم مي خورد

بايد ياد بگيريم

اين فقط يك غلط چاپي نبود!

 



+کاش مي شد زندگيا مثل جمله ها بود..
يه نقطه مي ذاشتيم تهش...و بعد..مي رفتيم
سر خط..

+من الان يك عدد ادم بيشعور به حساب مي ايم
خودم گفتم كه به روم نياريد..

+اسمون امروز بدجور كم اورد...
انقده گريه كرد كه دلم واسش سوخت

+عجب دل پري داشتيم ما و خودمان خبر نداشتيم..

+ بدجور به اين نتيجه رسيده ام(يم) كه من هنوز
همان دخترك حرف گوش نكنه يك دندهء لجبازم..

+این قالب جدیدم یه جوری...حس می کنم یه تیکه اش
اضافَست...دلم می خواد یه کاتر بردارم...اون تیکشو ببرم...

ح.ن:............


 




+ تاريخ یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 23:17 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 


من با تیله ها بازی می کنم
تو با احساسِ من
من حواسم را پرت می کنم طرفِ تو
"تو" طرفِ من..


همه بازی ها
یک روز تمام می شوند
فقط مواظب باش
داور کارت قرمز
نشانمان ندهد...


این سال که گذشت را
با یک لیوان اب
به زور پایین می دهم
باید جایی
برای بزرگ شدنم باشد...!


حوالی همین روزها بود که خدا تُفِمان کرد روی زمینش..
یک برگه جریمه داد دستمان و گفت دو ماه اضافه خدمت...
هرچه هم التماس کردیم که خدا بگذار ما هم مثل بقیه
نُه ماه اینجا بمانیم....قبول نکرد که نکرد...
اصلا به خاطر همین است که هیچ کارمان به ادم نرفته است

 


+چند وقتی است که به هیچ وبلاگی سر نمی زنم
جواب هیچ کامنتی را نمی دهم..به غیر از همین چندتا
وبلاگ که دمِ دستمان است...این یعنی اینکه دارد کم کم
یادم نمی اید..مهربانی یعنی چه؟

+پ.ن: باید ببخشی که اینجوری شد....عزیزم..دیدی که تقصیر من نبود
واقعا ممنون...........




+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 14:25 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

حال و روزمان خوش نیست.انگار گیر افتاده ام توی یک اسانسور
هیچ کس هم دادو فریاد هایم را نمی شنود...ارام و ساکت
نشسته ام یک کنار و زانوهایم را بغل کرده ام و خیره شده ام
به تصویرم که از خودم بیچاره ترست و افتاده است توی اینه..
اگاهانه کم اورده ام..هم خودم هم نفس هایم.مثل این ادمهای
کاملا احمق نشسته ام خدا یک معجزه ای٬ چیزی...از سقف
اسانسور پرت کند پایین...تازه می ترسم خدا حواسش نباشدو
یک شاه کلید مشتی پرت کند طرف ما...حالا ما می مانیم
این درد را کجایمان جا دهیم...نمی دانیم بخندیم یا گریه کنیم
اخه خدا جان اسانسور با کلید باز می شود؟! نه خودمانیم...؟!


 

تفنگ را بر می دارم
می گذارم روی شقیقه ام
چشمانم را می بندم
بووووم...
......
حالا یک سالی می شود که
خدا فکر می کند
من خودکشی کرده ام
هرجور هم
می گویم
خدایا
ما فکر کردیم
این تفنگ اسباب بازیِ برادرمان است
به هیچ وجه
باور نمی کند! ! !
...
شما که باور می کنید؟! !

+تو حواست باشد
اگر خواستی تفنگ بازی کنی
اول قلب مرا نشانه بگیر...



+هی نگویید که ما کمونیم و بی خدایمو ..از این جور حرفها..
باور کنید...اینها فقط یک مشت...کلمه اضافه است...که توی مغزم
سنگینی می کند...باور کنید.




+ تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:51 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

اين روزها انگار مدام اواره ام.مي دانم که مي فهمي چه مي گويم
هر وقت دلم تنگ مي شود..هروقت دلم بهانه مي گيرد....
 بهانهء شانه به شانه در حالو هواي با هم بودن..توي يک عصر پاييزي
و هر وقت که تو بهانه مي گيري...مي نشينم روي اين صندلي 
 و  انگار که واژه ها ته مغزم قلقلکم مي دهند.....
خوشم مي ايد از اين سياهيه واژه ها..که من بعضي وقتها
شيطنت مي کنم...و به انها رنگ بنفش مي زنم..خوشم مي ايد که
اين  واژه ها را بريزم اينجا...و خودم خالي شوم..از بهانه ٬از ..از...
من اینجا...خيلي راحت لبخند مي زنم...گريه مي کنم
و سبک مي شوم...من اينجا خودمم..خودِ خودم....



+ در ضمن از کسایی که به این وبلاگ سر می زنند٬
خواهشا فقط و فقط در مورد نوشته هام نظر بذارن
و حدو حدودِ خودشونو  رعایت کنند...

+حس نوشتن نیست...چ ر ا؟!

 




+ تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 19:33 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

خدا ٬
بهشتَت مال خودت
یک دانگ از همین جهنمت
بزن به نام من
خیال همه را
راحت کن
من به همین جهنم
که بهانه اش
چیدن یک سیب است
عادت می کنم
و حسابی
با شریک جرمم
خوش می گذرانم..


خدا گناه کار است
من به دستان بی گناه حوّا
ایمان دارم...

+اطلاع خیلی ثانویم به همین جا ختم شد
ادم است دیگر..حساب و کتاب ندارد..
مخصوصا یک چنین ادمِ گندی مثل من..
که خدا قصد ندارد ادمش کند..حالا حالا هااا..

+وقتی به رانندهء جوانی که توی هر کدام از انگشتانش
سه تا انگشتر کرده است...یک دستمال هم پیچیده است
دور دستش..و از این نوارهای دوران ماقبل تاریخی مثلِ
"ای قشنگ تر از پریا٬تنها تو کوچه نریا" توی ماشینش
گذاشته است....و مسافرانش هم دوتا پسر جوان اند
از این هایی که چشمانشان را مثل تلسکوپ روی تو
تنظیم کرده اند...مجبور شوی اعتماد کنی...
یعنی باید اول وصیت نامه ات را بنویسی..بعد سوار ماشین شوی..
دوستمان عجب ریسکی کرده است.فکر می کنم
خدا خیلی او را دوست داشته..

+دیشب تا حالا یک ریز داره بارون میاد
واااااااااااااای ....عاشق بوی نَمو..بارونو..وااااااااااااااااای..

+ولی خدا٬ خودمانیم هااا٬...بدجور با اولین قرارمان توی
تکّه ای از بهشت غافل گیرت کردیم...!


 




+ تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:7 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __


یه روزایی تو زندگی ادم هست...که دلت می خواد اُوووق کنی روی
ادمایِ دوروبرِت...بعد هم بهشون بگی خوب حالا من خودمو خَر فرض می کنم٬
شما دیگه واسه چی واقعا فکر می کنید من دوتا گوش دراز رو سرم دارم؟!هان؟!



+کسی مجبور نیست بیاد به من سربزنه..
منم حوصله خبر دادن به کسی رو ندارم..


+ tit for tat

+ اوووووووووووووووووق....

+ تا اطلاع خیلی ثانوی هم نیستم.

 




+ تاريخ سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:36 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

بعضی وقتها..دِلم می خواهد
خودمان را بزنیم
به علی چپِ کوچه ها

و بعد٬یک هو
ببینم که
از خیابان اصلی
سر در اورده یم
یک ماشین دربست
بگیریم
و برویم ته دنیا
با هم
بنشینیم
لبه پرتگاهش
وهی پاهایمان را تکان بدهیم٬
تخمه بشکنیم و بلند بخندیم..

من از پرواز کردن نمی ترسم
ترس از سقوط مرا می ترساند...

+خودم را بسته ام به تختم
قرار است عاشقی را ترک کنم!

+تنهایی ادمو دقیق می کنه.....الان معلومه؟!

 




+ تاريخ یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:17 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

دیشب
یک لوبیا
توی باغچه کوچکمان کاشتم
بعد شد "٬سحر امیز"
حالا قد کشیده است
تا بَرِ ماه..٬
فردا شب
کفش هایم را
در می اورم
و می روم ان بالاها
مواظب باش..
این درخت برای قطع کردن نیست
ان جا..
نه غولی هست
نه مرغ تخم طلا..
باور کن
قصه هایی که برایم می خوانی
م
ن
از بَرَم..




+در مورد پست قبل معذرت...اگه به کسی بر خورد.




+ تاريخ جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:24 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

شده ام مثل اين ادم هاي زنداني٬از نوع قاتلِ بيگناهش که هيچکس
حرفش را باور نمي کند..از اين هايي که يک جفت٬دمپايي پلاستيکي
خاکستري مي پوشند..و کِلش٬کِلش...کف زندان راه مي روند..
روزهاي زوج هم ملاقاتيهايش مي ايند و به زور يک لبخند تحويلش ميدهند
و هي دلداريش مي دهند..که همه چيز درست مي شود.


+چشم هاي من٬خيلي وقتي مي شود  که دِگر٬به اين مردم
مُلتَمِسانه نگاه نمي کنند...من نه نجات مي خواهم?نه اعدام..
باور کن.




+ تاريخ چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:58 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

اين روزها٬يك جورهايي شده ام...هَمَش فکر می کنم که...یک نفر
یک دفعه...از یک جایی٬توی زندگیَم٬ می پرد بیرون...و به من می گوید:
"شما در برابر دوربین مخفی هستید..لطفا لبخند بزنید"...
و من در حالی که یک بغض گنده راه گلویم را بسته است...مجبورم
فقط بخندم...یک جوری که..دندانهایم هم پیدا شود...

+می خواهم بلند تر از همیشه بگویم...بی خیااااااال...

 




+ تاريخ شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 19:51 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

خیلی یِهوووو....دلم خواست...نوشته هامو پاک کنم

....!

+عاشقی پدری نداشت که بسوزد...مادر مرده..اتش گرفته به دنیا امد!

 




+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 21:49 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

 

 گاهی وقتا٬نقطه ها بهانه ای می شوند
برای تمام کردنِ حرفهایمان...
نقطه..سر خط.

 




+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:15 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

 

کاش من هم
مثلِ کودکِ همسایه
بزرگترین غصه ام
این بود که چرا پسر عمویش
اورا کُتک می زند
و الاغ اسباب بازیش را
به او نمی دهد..

 

 




+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:34 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __


 

حس مَرموز: احساس مي کنم باورم نم کشيده است.




+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:39 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

...




+ تاريخ شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:5 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 


به فنا بدهم...!

 




+ تاريخ شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:49 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

 
نقاش..؟?

 




+ تاريخ شنبه بیستم مهر 1387ساعت 16:25 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __






+ تاريخ جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 18:54 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

..




+ تاريخ پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 15:10 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

این روزها


 

 

 




+ تاريخ چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:4 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __




 




+ تاريخ دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 15:4 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

/...../




+ تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 19:17 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __

 

؟......()()()

 




+ تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 13:53 نويسنده دخترک.حّوا

__ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __ __